چند روز بود که دیگه کفر بابا از کار علیرضا
در اومده بود اگر کاری از او میخواست که بکنه یا نکنه، بدون این که کاری بکنه با
احترام تمام دست روی سینه اش می گذاشت و با لبخند می گفت: چشم، باباجون. تا این که
بالاخره بابا حسابی از دستش کلافه و ناراحت شد و با عصبانیت داد زد: چشم مرض، چشم
ومرگ. این چه چشمی است؟! چه دوستی و محبتی که من داری، ولی به حرفم عمل نمی کنی؟!
گفت: تو عشقم به خودتون یک لحظه هم شک نکنین. چرا تعجب می کنین این نمونه از عشق را
خودتون یادم دادین. مدل جدید نیست مشابه همون عشق شما به امام حسین(ع) و خداست همون
که می گید:«قلب بایه صاف باشه» ولی هرکاری که خودتون خواستید می کنید.[